یه نکته خیلی مهم بهتون بگم اگر اولش دارید یه جای موقت کرایه میکنید حتما سعی کنید طوری باشه که تا اخر ماه باشه چون اینجا همیشه خونه رو از اول ماه کرایه میدن و بندرت میشه خونه وسط ماه پیدا کرد . به عبارتی اشتباه ما رو نکنید چون ما برای دوهفته کرایه کردیم بعد الان خونهای که کرایه کردیم از اول اکتبره ؛ خواستیم اینجا رو تمدید کنیم که میگه پره و حالا برای 4 شب مجبوریم با بارو بندیل بریم یه جای دیگه . سعی کنید اخر ماه هم نیاید چون خونه نمیتونید واسه ماه بعد پیدا کنید. حدود وسط ماه یا کمی زودتر بیاید که راحت وقت داشته باشید برای ماه بعدش خونه بگیرید . چون واقعا هر چی نزدیک اخر ماه بشید خونه برای اون ماه کم میشه .
۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه
دو هفته
یه نکته خیلی مهم بهتون بگم اگر اولش دارید یه جای موقت کرایه میکنید حتما سعی کنید طوری باشه که تا اخر ماه باشه چون اینجا همیشه خونه رو از اول ماه کرایه میدن و بندرت میشه خونه وسط ماه پیدا کرد . به عبارتی اشتباه ما رو نکنید چون ما برای دوهفته کرایه کردیم بعد الان خونهای که کرایه کردیم از اول اکتبره ؛ خواستیم اینجا رو تمدید کنیم که میگه پره و حالا برای 4 شب مجبوریم با بارو بندیل بریم یه جای دیگه . سعی کنید اخر ماه هم نیاید چون خونه نمیتونید واسه ماه بعد پیدا کنید. حدود وسط ماه یا کمی زودتر بیاید که راحت وقت داشته باشید برای ماه بعدش خونه بگیرید . چون واقعا هر چی نزدیک اخر ماه بشید خونه برای اون ماه کم میشه .
۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه
ورود به ونکوور
۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه
سازمان مهاجرتی پرنده مهاجر
۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه
آخه من یک دخترم
داستان واقعی است شاید پند آموز باشد
۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه
لیسبون
۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه
شروع پراسس
بالاخره ما هم اینپراسس شدیم . به امید خبر های خوب برای همه منتظران
Your application was reviewed and we started processing on February 29, 2012.
۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
ترک خانه
چقدر جالب دیشب اصلا به فکر این نبودم که امشب اخرین شب در این خونه خواهد بود . خونه ای سازمانی توی دانشگاه در یه منطقه خارج از شهر تقریبا نزدیک 4 سال و نیم ما اینجا زندگی کردیم . چقدر اینجا خاطره دارم خاطرات خوب اولین روزهای عشقمون خاطرات بزرگ شدن دخترکم، چه زود گذشت .همون ماههای اولی که اومدیم اینجا خدا فرشته کوچولومونو بهمون هدیه کرد .
الان همه وسایلمونو فروختم حتی این کامپیوتری که دارم باهاش مینویسم و فقط یه تعدادی از لوازم ضروری رو نگه داشتم .تا همه رو فردا که می خوام خونه رو خالی کنم تحویل بدم . ولی ما چقدر وسیله بیخود داشتیم که اصلا ازشون استفاده نمیشد با خودم عهد کردم وسیله اضافی نخرم فقط چیزهای رو بخرم که واقعا ضروری خواهد بود . اینجا قرار بود مسافر کاناد باشم ولی کانادا بد قولی کرد ما هم مسافر پرتغال شدیم. نمی دونم کی بالاخره من ایران رو ترک خواهم کرد ولی تا اون موقع دیگه خونه ای از خودمون نخواهیم داشت و با دخترکم مهمون خاله و دایی و اقاجون خواهیم بود . باز مثل دیشب خوابم نمیاد یعنی دلم نمی خواد بخوابم دلم می خواهد هر چه می تونم از کامپیوترم استفاده کنم . این سیستم از روزهای که من دانشجو بودم بامن بوده تا الان ،هر چند که حسابی قدیمیه ولی برای من پر از خاطره است.
1.5 ماه از این مدت رو بدون تو سپری کردیم و چقدر سخت بود . بعد از این کجاها زندگی خواهیم کرد . اینده چه بریامان به ارمغان خواهد اورد. روزهای دیگه از کجا بنویسم نمی دونم فقط امیدوارم خوب بنویسم و خوشحال باشم .
۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه
قاطی
خیلی مسخره است. ساعت یک صبحه و من نشستهم ای میلهام رو چک میکنم با اینکه میدونم که صبح حس بیدار شدن رو نخواهم داشت تازه تصمیم گرفتم اینجا رو هم به روز کنم. هی مینویسم هی پاک میکنم انگار حرفم نمیاد ولی تو دلم پراز شکوه است . هنوز مسواک هم نزدهام و تند و تند دارم بیسکوئیت ساقه طلائی می خورم. هیچ دوستی برایم ایمیل نزده. فیسبوک که انگار همه خوابند .و کلاْ انگار الکی نشستهام پای نت، منتظر یه چیزی ام که نمیدونم چیه؟ یعنی میدونم چیه ولی اخه از اینجا نمیاد که !!! ولی من نشستم اینجا انگار میترسم برم بخوابم . شاید اگه بخوابم زمان از دستم در میره یا نه اگه بخوابه زمان جا میمونه؟؟!!! نمی دونم فقط نمی خواهم این روزا انقدر تند تند برن . البته میگن وقتی سخت میگذره زمان طولانی تر به نظر میاد. سخت که هست ولی هر چی بیشتر بشه انگاره سختیش کمتر میشه ولی من نمی خوام اینجوری بشه نمی خوام ابهتش برام بریزه .بد جوری قاطی کردم نمی دونم دارم چی میگم شما هم نخواهید فهمید پس زیاد تلاش نکنید .
۱۳۹۰ دی ۹, جمعه
راهی دیگر
اول از همه سال میلادی جدید رو به همه دوستان تبریک میگم و سالی سرشار از اتفاقات خوب برای همه ارزو میکنم.
در این چند وقت کلی اتفاقات عجیب افتاد که ما همه رو به فال نیک گرفتیم و تصمیم سختی رو برای زندگیمون گرفتیم . به جای کانادا فعلا راهی پرتغال شدیم بله دقیقا بعد از پست قبلی که خیلی ناامیدانه نوشته شد یکی از اساتید دانشگاه لیسبون پرتغال به همسرم یه ایمیل زد که اگه هنوز می خوای بیایی سریع خبر بده تقریبا 23 مهرماه بود . البته اینم بگم که همسرم خیلی وقت بود که دنبال پذیرش تحصیلی بود . که بالاخره اینجا برامون مهیا شد . ولی بدون فاند وبا هزینه شخصی اینجاش ریسک بزرگی بود که با این شرایط مالی دنیا و همچنین بی پولی خودمون این ریسک رو بکنیم . ولی خوب ما دل به دریا زدیم و برای رسیدن به ارزوهامون این راه رو انتخاب کردیم امیدوارم که نتیجه خوبی داشته باشه . الان تقریبا 1 ماه و دو هفته میشه که همسرم در شهر لیسبون پرتغال بسر میبرند ومن ودخترم تنها شدیم . قرار بود خیلی سریع من و دخترم هم به همسرم بپیوندیم ولی از انجا که در ایران اتفاقات عجیب زیاد میافته و به طبع اونم تمام سفارتیها با ما بدبختها چپ میشند هنوز نتونستیم ویزا بگیریم و امیدوارم هر چه سریعتر ویزای ما هم درست بشه که دیگه نه ما و نه همسرم تحمل دوری بیش از این رو نداریم .
بخش بعدی خبر هم برمگیرده به اوضاع جدید پرونده های 38 شغله ها که چند وقتیه اتفاقات خوبی داره براشون میا فته . در این سیر پرونده ما هم به ورشو منتقل شده و امیدوارم این قطار هر چه سریعتر به سر منزل مقصود برسه .
برای همه شما دوستان خوب ارزوی موفقیت و پیروزی دارم .
۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه
انتظار
خیلی وقته ننوشتم ولی دیگه نوشتنم نمیاد اینجا قرار بود محلی باشه تا روزهای که تو این راه میگذرونم و خاطراتمونو توش بنویسیم ولی الان بعد از حدود یکسال و نیم از اپلایمون هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بعد از 9 ماه از فرستادن مدارک به دمشق یه نامه پیگیری زدیم و بعد از حدود دوهفته یه اینپراسس الکی شدیم وبعد از اون هنوز هیچ هیچ هیچ هیچ .....و نمی دونم قرار بیافته یا نه ؟
از دست این کانادیی ها خیلی شاکیم چون اون موقع می تونستم به انگلیس و استرالیا مهاجرت کنم ولی گول این ادمای دروغ گو رو خوردم . و الان هر روزم داره با حسرت سپری میشه . هیچ وقت این روزهای رفته برام بر نخواهد گشت و کسی نیست خسارت این روزها رو به من بده .
ولی الان چرا نوشتم یه متنی رو تو یکی از وبلاگهای دوستان مهاجر(سپیده عزیز در نیوزلند) دیدم خیلی زیبا بود ولی تلخیش هنوز تو دهنمه ولی می خوام اینجا باشه تا هر روز ببینمش واستوارتر از قبل دنبال راهی برای رهایی از این جهنم باشم .
دیروز بعد از چند دقیقه که طعم ادامس ام تموم شد از شیشه ماشین پرتش کردم بیرون !
امروز بعد از چند دقیقه که طعم ادامس ام تموم شد برای 1 ساعت و نیمه دیگه تحملش کردم و جوییدمش تا برسم خونه بندازمش توی سطل !
دیروز با سرعت 80 تا توی کوچه تنگ گاز می دادم و می دونستم اگر تند نرم و جلوی همه نپیچم هیج وقت کسی بهم راه نمی ده و نمی رسم !
امروز سر همه چهار راه ها و خط های عابر پیاده به همه راه دادم !
دیروز وقتی زنگ زدم اژانس بگیرم اول پرسیدم چقدر می شه چون مطمئن بودم راننده بفهمه ناواردم دو برابر ازم پول می گیره !
امروز چشمام رو بستم و کارت ام رو دادم به راننده تا پول تاکسی رو حساب کنه!
دیروز وقتی از صاحب کافه خواستم برام چایی رو کمرنگ بریزه تقریبا پرتش کرد جلوم !
امروز وقتی چایی سفارش دادم عوضش یه چایی و یه لبخند و یه نوش جان گرفتم !
دیروز که رفتم بانک نفر 345 ام بود و نفر 178 ام داشت کارش انجام می شد!
امروز اصلا نرفتم بانک و با یه تلفن 2 دقیقه ای کارم انجام شد!
دیروز که رفتم خرید، فروشنده لباس رو از دستم گرفت و گذاشت سرجاش گفت برو هر وقت قیمت ها دستت اومد بیا !
امروز که رفتم خرید فروشنده بهم لبخند زد و ازم خواست اگر کمکی می تونه انجام بده حتما بهش بگم !
دیروز هرجا پلیس و گشت می دیدم سعی می کردم راهم رو کج کنم و کلی ترس و لرز داشتم!
امروز هرجا پلیس می دیدم لبخند می زدم !
دیروز یه کم پولی رو که داشتم توی کیفم محکم بغل کرده بودم و سریع دربست گرفتم تا برسم خونه!
امروز با همون پول ها بی خیال راه می رفتم و اصلا فراموش کرده بودم که پولی همراهم هست.
دیروز که رفتم فرودگاه انگار رفته بودم مهمونی عروسی همه لباس مهمونی هاشون رو پوشیده بودند و از ارایشگاه اومده بودند !
امروز که رسیدم فرودگاه همه لباس های راحت پوشیده بودند و ساده ساده بودند!
دیروز توی شهر خودم بودم ! شهری که یه عمر توش زندگی کردم و از هرجایی برام اشنا تره !
امروز توی شهری هستم که چند وقتیه توش زندگی می کنم و هنوز برام غریبه است!
دیروز طرف ام هم زبون های خودم هم وطن های خودم بودند !
امروز طرف ام ادم های مختلف از جاهای مختلف دنیان ! با فرهنگ های مختلف ! حتی گاهی زبون هم رو هم نمی فهمیم ...
نمی دونم این تفاوت دیروز و امروز از کجا میاد ! مردم ! فرهنگ ! دولت ! هر سه ! هیچ کدوم ! .... نمی دونم .. ولی کاش می شد حداقل یه مقصر پیدا کرد !!
پی نوشت: من هیچ وقت ادامس ام رو از شیشه ماشین پرت نمی کنم بیرون .. :)
۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه
اتفاق عجیب
این خبر رو تو وبلاگ دوستمون ترس و لرز در مونترال خوندم به نظرم خیلی مهمه همه بخونید دوستان
اتفاق عجیب برای پاسپورتها
۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه
دنیای مجازی
بر گرفته از وبلاگ پرستاری کانادا


.jpg)



