Daisypath Anniversary tickers

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

لیسبون

سلام بر دوستان عزیزم که خیلی جویایی احوالم بودن و شرمنده بابت اینهمه تاخیر در نگارش . 

الان دو هفته ای میشه که به لیسبون رسدیم یک شهر اروپایی با زیبایی  های خاص خودش  و همچنین مشکلاتش .

ما روز جمعه 18 می با پرواز ترکیش از فرودگاه امام به سمت لیسبون پرواز کردیم . تو این پرواز با دختر 3 ساله ام دو نفریی مسافرتمونو شروع کردیم .  تو فرودگاه امام  چمدونامون چک کردن ومتاسفانه چون اضافه بار داشتیم یه کم معطل شدیم  . چون به هیج وجه چمدونا نباید از حداکثر 30 تا 32 کیلو بیشتر باشن ولی خوب چون خانواده همراهم بود یه کمی از وسیله هارو کم کردیم و دادید به اونا برگردوند .ولی هیچ کس کاری به باری که با خودت تو کابین میبری نداره البته منظورم وزنشه ها .به خاطر همین   با تو کابینم یکم زیاد  و سنگین بود . یه چمدون کابین برای خودم برداشته بودم یه کوله پشتی به عنوان چمدون تو کابین برای دخترم . و همچنین دوتا کیف دستی که یکش مال خودم بود یکیش مال دخترم .ولی همشو باید خودم حمل میکردم .  خلاصه بار زیادی همراهم بود . ولی خوب دخترم حسابی با من  همراهی کرد . بعد از گرفتن ارز دولتی از بانک ملت رفتیم و سوار هواپیما  تهران استانبول شدیم که هواپیما خیلی بزرگ و راحتی بود .  تقریبا 3 ساعت پروازمون طول کشید بعد از خارج شدن از هواپیما چون کارت پرواز استانبول به  لیسبونم دستمون بود خیلی راحت به قسمت مربوطه رسیدیم فقط تقریبا یه 2 ساعتی بین پروازمون فاصله بود ولی به علت  دیدن زیبایی های فرودگاه استانبول اصلا متوجه این ساعت نشدیم . پرواز استانبول لیسبون یه هواپیمای کوچیک بود ولی  بد  نبود ولی پرواز خیلی طولانی بود حدود 4.5 ساعت بود . دومین  اشکال این پرواز راه طولانی بود که باید بدون هیچ کمکی وقتی از هواپیما پیدا میشی تا بیرون یا محل گرفتن چمدونها بریم . به نظرم اصلا مناسب یه فرودگاه اروپایی نبود . و اصلا قابل مقایسه با راحتی و زیبایی فرودگاه استانبول نبود تقریبا مییشه گفت فرودگاه کوچیک و بی امکاناتی بود . 
ولی خوب بالاخره بعد از تقربا 13 ساعت پرواز ما به همسرمون رسیدیم و کلی احساس ارامش کردیم . انگار بار سنگینی از دوشمون برداشته باشن .همسر محترم هم یه تاکسی گرفتو رسیدیم به خونه .  این تشریح مسافرت نیمروزه من و دخترم از فرودگاه امام تا فرودگاه لیسبون . 
قسمت دوم این پست مربوط به شهر  لیسبونه . این شهر کاملا یه شهر قدیمی ولی تمیز و زیباست . که انگار برای هر آجرش کلی مراقب گذاشتن . این بگم اگر دنبال یه شهر شلوغ و پراز برجهای زیبا میگردید اینجا اصلا مکان مناسبی نیست . ولی اگر دنبال یه شهر با امکانت خوب ، قدیمی ولی تمیز و زیبا هستید اینجا بهترین گزینه است . من عاشق سنگ فرشهای کف خیابوناش هستم . از دیگر زیبایی این شهر ارامشی هست که توش موج میزنه دیگه خبری از استرس و عجله مردم شهر تهران اینجا نمی بیند اینجا پر از پیرمرد و پیر زنهای زیبا و دوست داشتنیه که به ادم کلی انرژی میده . اینجا هیچ کس عجله نداره همه به هم لبخند میزنن و انگار همه از زندگی راضی هستند . ( البته حتما مشکلات دارند ولی ظاهرشون اصلا نشون نمیده ) . اینجا رو دوست دارم به خاطر ارامشش؛ من عاشق سکوتم عاشق زندگی بدون استرسم  .
اما اب و هوای این شهر حسابی شرجی و مرطوبه دقیقا مثل شمال خودمون ولی اصلا گرمایی شمال رو نداره . میگن اینجا هواش معتدل یعنی مینم 8 درجه و ماکزیمم 29 درجه ولی به نظر من سرمای اینجا به علت رطوبت زیادش کاملا قابل لمس خواهد بود و به نظر من بیشتر سرده . 
یکی از مشکلات این شهرهای اروپایی گرون بودن انرژیه یعنی برای گرم یا سر کردن خونه باید کلی پول بدی . البته به نظرم اینجا بیشتر وسیله گرم کننده می خواد . الان که هوا تا 30 درجه هم میرسه زیاد گرم نیست و احتیاجی به وسیله ای خنک کننده نیست  . 
خوب حالا میرسیم  به بخش و مهم و اساسی یعنی مخارج زندگی در لیسبون : 
البته این بگم به نظر من این هزینه کاملا شخصیه یعنی شاید یکی بتونه با هزینه کمتر از اینم زندگی کنه ویکی بگه این هزینه نصف ماه ما هم نمیشه ولی من سعی میکنم کامل توضیح بدم . 
هزینه رندگی برای یه خانواده 3 نفری در لیسبون : 
اولین و مهمترین هزینه کرایه خونه است اینجا شما تقریبا از ماهی 400 یورو می تونید خونه با وسیله پیدا کنید البته بستگی داره کجای شهر بشه و چقدر مزکریت داشته باشه . ما الان یه خونه یه خوابه ولی کوچیک داریم با وسیله تقریبا نزدیک مرکز شهر با ماهی 450 یورو اجاره کردیم . 
دومین هزینه اب و برق و گاز و اینترنت وتلفنه که تقریبا برای ما حدودا ماهی 120 یورو میشه البته باید خیلی مراقب برق باشید و خیلی حساب شده مصرف کنید وگرنه خیلی گرون تر از این میشه . 
هزینه خورد و خوراک برای ما که اصلا بیرون غذا نخوریم و همیشه خودمون بپزیم و بخوریم حدودا ماهی 200  میشه و اگر یه کم ولجرخی بکنید و غذاهای متنوع تر بخورید به 250 یورو هم میرسه . 
هزینه ایاب و ذهاب با مترو اتوبوس اگر کارت ماهانه بگیرید که باید نفری 35 یورو بدید ولی بدون محدودیت می تونید هر چقدر خواستید استفاده کنید . پس برای 2 نفر باید 70 یورو براش در نظر بگیرید . اگرم از کارت روزانه استفاده کنید برای هر اتوبوس و مترو سوار شدن باید 1 یورو بدید که اصلا به صرفه نیست . 
پس تقریبا با ماهی 900 یورو میشه زندگی کرد . البته هزینه بیمه هم هست که این دیگه بستگی به خودتون داره .گه چه نوع بیمه ای رو استفاده کنید که از سالی350 یورو تا 1500 یورو متفاوته 
البته اینم بگم هزینه های اولیه   اینجا زیاده یعنی برای هر کاری باید پول خرج کنید مثلا گرفتن کارت مترو 7 یورو گرفتن فیس کال 11 یورو گرفتن کارت اقامت 150 یورو و خلاصه هر کاری اداری بهتون بیوفته باید پول بدید . 

امیدوارم این پست بتونه برای دوستانی که تازه می خوان به لیسبون بیان مورد استفاده واقع بشه 


۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

شروع پراسس

سلام دوستان
بالاخره ما هم اینپراسس شدیم . به امید خبر های خوب برای همه منتظران
Your application was reviewed and we started processing on February 29, 2012.

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

ترک خانه

سلام
چقدر جالب دیشب اصلا به فکر این نبودم که امشب اخرین شب در این خونه خواهد بود . خونه ای سازمانی توی دانشگاه در یه منطقه خارج از شهر تقریبا نزدیک 4 سال و نیم ما اینجا زندگی کردیم . چقدر اینجا خاطره دارم خاطرات خوب اولین روزهای عشقمون خاطرات بزرگ شدن دخترکم، چه زود گذشت .همون ماههای اولی که اومدیم اینجا خدا فرشته کوچولومونو بهمون هدیه کرد .
الان همه وسایلمونو فروختم حتی این کامپیوتری که دارم باهاش مینویسم و فقط یه تعدادی از لوازم ضروری رو نگه داشتم .تا همه رو فردا که می خوام خونه رو خالی کنم تحویل بدم . ولی ما چقدر وسیله بیخود داشتیم که اصلا ازشون استفاده نمیشد با خودم عهد کردم وسیله اضافی نخرم فقط چیزهای رو بخرم که واقعا ضروری خواهد بود . اینجا قرار بود مسافر کاناد باشم ولی کانادا بد قولی کرد ما هم مسافر پرتغال شدیم. نمی دونم کی بالاخره من ایران رو ترک خواهم کرد ولی تا اون موقع دیگه خونه ای از خودمون نخواهیم داشت و با دخترکم مهمون خاله و دایی و اقاجون خواهیم بود . باز مثل دیشب خوابم نمیاد یعنی دلم نمی خواد بخوابم دلم می خواهد هر چه می تونم از کامپیوترم استفاده کنم . این سیستم از روزهای که من دانشجو بودم بامن بوده تا الان ،هر چند که حسابی قدیمیه ولی برای من پر از خاطره است.
1.5 ماه از این مدت رو بدون تو سپری کردیم و چقدر سخت بود . بعد از این کجاها زندگی خواهیم کرد . اینده چه بریامان به ارمغان خواهد اورد. روزهای دیگه از کجا بنویسم نمی دونم فقط امیدوارم خوب بنویسم و خوشحال باشم .

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

قاطی

سلام
خیلی مسخره است. ساعت یک صبحه و من نشسته‌م ای‌ میل‌هام رو چک می‌کنم با اینکه می‌دونم که صبح حس بیدار شدن رو نخواهم داشت تازه تصمیم گرفتم اینجا رو هم به ‌روز کنم. هی مینویسم هی پاک میکنم انگار حرفم نمیاد ولی تو دلم پراز شکوه است . هنوز مسواک هم نزده‌ام و تند و تند دارم بیسکوئیت ساقه طلائی می خورم. هیچ دوستی برایم ایمیل نزده. فیسبوک که انگار همه خوابند .و کلاْ انگار الکی نشسته‌ام پای نت، منتظر یه چیزی ام که نمی‌دونم چیه؟ یعنی میدونم چیه ولی اخه از اینجا نمیاد که !!! ولی من نشستم اینجا انگار میترسم برم بخوابم . شاید اگه بخوابم زمان از دستم در میره یا نه اگه بخوابه زمان جا میمونه؟؟!!! نمی دونم فقط نمی خواهم این روزا انقدر تند تند برن . البته میگن وقتی سخت میگذره زمان طولانی تر به نظر میاد. سخت که هست ولی هر چی بیشتر بشه انگاره سختیش کمتر میشه ولی من نمی خوام اینجوری بشه نمی خوام ابهتش برام بریزه .بد جوری قاطی کردم نمی دونم دارم چی میگم شما هم نخواهید فهمید پس زیاد تلاش نکنید .

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

راهی دیگر

سلام دوستان عزیز
اول از همه سال میلادی جدید رو به همه دوستان تبریک میگم و سالی سرشار از اتفاقات خوب برای همه ارزو میکنم.
در این چند وقت کلی اتفاقات عجیب افتاد که ما همه رو به فال نیک گرفتیم و تصمیم سختی رو برای زندگیمون گرفتیم . به جای کانادا فعلا راهی پرتغال شدیم بله دقیقا بعد از پست قبلی که خیلی ناامیدانه نوشته شد یکی از اساتید دانشگاه لیسبون پرتغال به همسرم یه ایمیل زد که اگه هنوز می خوای بیایی سریع خبر بده تقریبا 23 مهرماه بود . البته اینم بگم که همسرم خیلی وقت بود که دنبال پذیرش تحصیلی بود . که بالاخره اینجا برامون مهیا شد . ولی بدون فاند وبا هزینه شخصی اینجاش ریسک بزرگی بود که با این شرایط مالی دنیا و همچنین بی پولی خودمون این ریسک رو بکنیم . ولی خوب ما دل به دریا زدیم و برای رسیدن به ارزوهامون این راه رو انتخاب کردیم امیدوارم که نتیجه خوبی داشته باشه . الان تقریبا 1 ماه و دو هفته میشه که همسرم در شهر لیسبون پرتغال بسر میبرند ومن ودخترم تنها شدیم . قرار بود خیلی سریع من و دخترم هم به همسرم بپیوندیم ولی از انجا که در ایران اتفاقات عجیب زیاد میافته و به طبع اونم تمام سفارتیها با ما بدبختها چپ میشند هنوز نتونستیم ویزا بگیریم و امیدوارم هر چه سریعتر ویزای ما هم درست بشه که دیگه نه ما و نه همسرم تحمل دوری بیش از این رو نداریم .
بخش بعدی خبر هم برمگیرده به اوضاع جدید پرونده های 38 شغله ها که چند وقتیه اتفاقات خوبی داره براشون میا فته . در این سیر پرونده ما هم به ورشو منتقل شده و امیدوارم این قطار هر چه سریعتر به سر منزل مقصود برسه .
برای همه شما دوستان خوب ارزوی موفقیت و پیروزی دارم .

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

انتظار

سلام دوستان عزیزم
خیلی وقته ننوشتم ولی دیگه نوشتنم نمیاد اینجا قرار بود محلی باشه تا روزهای که تو این راه میگذرونم و خاطراتمونو توش بنویسیم ولی الان بعد از حدود یکسال و نیم از اپلایمون هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بعد از 9 ماه از فرستادن مدارک به دمشق یه نامه پیگیری زدیم و بعد از حدود دوهفته یه اینپراسس الکی شدیم وبعد از اون هنوز هیچ هیچ هیچ هیچ .....و نمی دونم قرار بیافته یا نه ؟
از دست این کانادیی ها خیلی شاکیم چون اون موقع می تونستم به انگلیس و استرالیا مهاجرت کنم ولی گول این ادمای دروغ گو رو خوردم . و الان هر روزم داره با حسرت سپری میشه . هیچ وقت این روزهای رفته برام بر نخواهد گشت و کسی نیست خسارت این روزها رو به من بده .
ولی الان چرا نوشتم یه متنی رو تو یکی از وبلاگهای دوستان مهاجر(سپیده عزیز در نیوزلند) دیدم خیلی زیبا بود ولی تلخیش هنوز تو دهنمه ولی می خوام اینجا باشه تا هر روز ببینمش واستوارتر از قبل دنبال راهی برای رهایی از این جهنم باشم .

دیروز بعد از چند دقیقه که طعم ادامس ام تموم شد از شیشه ماشین پرتش کردم بیرون !

امروز بعد از چند دقیقه که طعم ادامس ام تموم شد برای 1 ساعت و نیمه دیگه تحملش کردم و جوییدمش تا برسم خونه بندازمش توی سطل !

دیروز با سرعت 80 تا توی کوچه تنگ گاز می دادم و می دونستم اگر تند نرم و جلوی همه نپیچم هیج وقت کسی بهم راه نمی ده و نمی رسم !

امروز سر همه چهار راه ها و خط های عابر پیاده به همه راه دادم !

دیروز وقتی زنگ زدم اژانس بگیرم اول پرسیدم چقدر می شه چون مطمئن بودم راننده بفهمه ناواردم دو برابر ازم پول می گیره !

امروز چشمام رو بستم و کارت ام رو دادم به راننده تا پول تاکسی رو حساب کنه!

دیروز وقتی از صاحب کافه خواستم برام چایی رو کمرنگ بریزه تقریبا پرتش کرد جلوم !

امروز وقتی چایی سفارش دادم عوضش یه چایی و یه لبخند و یه نوش جان گرفتم !

دیروز که رفتم بانک نفر 345 ام بود و نفر 178 ام داشت کارش انجام می شد!

امروز اصلا نرفتم بانک و با یه تلفن 2 دقیقه ای کارم انجام شد!

دیروز که رفتم خرید، فروشنده لباس رو از دستم گرفت و گذاشت سرجاش گفت برو هر وقت قیمت ها دستت اومد بیا !

امروز که رفتم خرید فروشنده بهم لبخند زد و ازم خواست اگر کمکی می تونه انجام بده حتما بهش بگم !

دیروز هرجا پلیس و گشت می دیدم سعی می کردم راهم رو کج کنم و کلی ترس و لرز داشتم!

امروز هرجا پلیس می دیدم لبخند می زدم !

دیروز یه کم پولی رو که داشتم توی کیفم محکم بغل کرده بودم و سریع دربست گرفتم تا برسم خونه!

امروز با همون پول ها بی خیال راه می رفتم و اصلا فراموش کرده بودم که پولی همراهم هست.

دیروز که رفتم فرودگاه انگار رفته بودم مهمونی عروسی همه لباس مهمونی هاشون رو پوشیده بودند و از ارایشگاه اومده بودند !

امروز که رسیدم فرودگاه همه لباس های راحت پوشیده بودند و ساده ساده بودند!

دیروز توی شهر خودم بودم ! شهری که یه عمر توش زندگی کردم و از هرجایی برام اشنا تره !

امروز توی شهری هستم که چند وقتیه توش زندگی می کنم و هنوز برام غریبه است!

دیروز طرف ام هم زبون های خودم هم وطن های خودم بودند !

امروز طرف ام ادم های مختلف از جاهای مختلف دنیان ! با فرهنگ های مختلف ! حتی گاهی زبون هم رو هم نمی فهمیم ...

نمی دونم این تفاوت دیروز و امروز از کجا میاد ! مردم ! فرهنگ ! دولت ! هر سه ! هیچ کدوم ! .... نمی دونم .. ولی کاش می شد حداقل یه مقصر پیدا کرد !!

پی نوشت: من هیچ وقت ادامس ام رو از شیشه ماشین پرت نمی کنم بیرون .. :)


۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

اتفاق عجیب

سلام
این خبر رو تو وبلاگ دوستمون ترس و لرز در مونترال خوندم به نظرم خیلی مهمه همه بخونید دوستان
اتفاق عجیب برای پاسپورتها

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

دنیای مجازی

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.
گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم...

بر گرفته از وبلاگ پرستاری کانادا